354
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:10
تولدت مبارک...! خوبه همچین روزی به دنیا اومدی و انقدر نامردی با دلم... :)
355
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:10
یه سال دیگه هم گذشت بی تو؛ و پُر از تو!الانی که نه ۲۹ اسفنده و نه اول فروردین، الانی که نه ۹۷ئه و نه ۹۸، الانی که زمان معنیِ خاصی نداره، واست آرزو میکنم حالت بهتر شه تو سال جدید... و برسی به هر چیزی ک
336
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:30
خدا خیلی دوستم داشت... که بعد از اجرا... با این تیپ سر تا پا مشکیت... ندیدمت...!اوایل سال که این نمایش اجرا رفت... خیلی نوشتم... خیلی حرف زدم... چه اینجا چه توی اون پیجه... خیلی باهاش زندگی کردم... خی
338
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:30
خیلی حرف دارم... دوباره انقدر حرف دارم که تمام سرم درد میکنه... و نمیدونم چرا این حرف ها تمومی ندارن... چرا هر چقدر مینویسی و میگی ازش کم نمیشه...!امروز... قرار بود مامانم برگرده تهران... تا پیش از بر
339
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:30
دیروز... میخواستم پستی بذارم و از روزی که روز عشق نام گذاریش کردن حرف بزنم... و یه سری حرف دیگه هم داشتم... که وقتی از کلاس زبان برمیگشتم روی مغزم رژه میرفتن... یعنی دقیقا وقتی خیابونی که انتهاش میرسی
340
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:30
رفتم یکی دیگه از دندونای عقلم رو کشیدم... دندون سختی بود... دکتر خیلی تلاش کرد برای کشیدنش...! وحشتناک بود... اما من نه گریه کردم نه حتی آخ گفتم... فقط چشمامو بستم...! دکتر خیلی تعجب کرده بود... میگفت
341
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:30
حقیقتش خسته شدم... از آدمایی که، وقتی پای خواسته ها و زور و تحمیل و اجبار هاشون وسطه، تو ۲۱ سالت نیست...! اما وقتی میخوان بهت غر بزنن و بگن چرا فلان طور و بهمان طوری، میگن ۲۱ ساااالته هاااا! خجالت بکش
342
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:30
دوست قدیمیم میگه میخواد تئاترتونو ببینه... میگم کی میای تهران...؟ میگه هفته ی دیگه... همون روز خودم کلی کار و امتحان دارم ولی با این فکر که یه کاریش میکنم، بلیت میگیرم... سانس ویژه رو طبق معمول... شبا
343
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:30
دیشب توی پستم یه چیزی میخواستم بنویسم که یادم رفت... الانم نمیدونم چه جوری میخوام بنویسمش...گفتم، این سری، گوشه ای ترین صندلی بودم، حتی اگه به خودم بود دوست داشتم بیرون از ردیف ها بشینم...! و واقعا هم
344
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:30
این روزا زیاد قدیما رو مرور کردم، عینِ یه خونه تکونیِ مغزی، که بفهمم بی تو چه جوری زنده بودم؟ چی شده که به اینجا رسیدم؟ چرا هر بار فکر کردم میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم، دوباره برگشتم بهت؟ چرا هی تنها
345
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:30
یه روزایی هست که تو گیرو دارِ روز و شب و لابه لای شلوغیِ روز ها، یادم میره آخرین چیزی که اینجا نوشتم چی بوده... میام میخونم... سراغِ احساس الانم بهت میگردم و... میبینم گم و گور تر از اونم که احساساتم
314
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:54
امشب... برندون میره... برندونی که نه تونستم درست نگاهش کنم... نه زندگیش کردم جوری که با میلاد زندگی کردم... و نه حتی جرئت کردم ویسی که ازش گرفتم رو گوش کنم تا بلکه بفهمم اون شب چی دیدم... اگرچه خوب می
315
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:54
پارسال همچین روزی بود که رفتم دیدن عمو رسول تو... و احساس میکنم که انگار همین امروز بود، نه یک سال پیش... چقدر دلم برای آرامشش تنگ شده... به نظرت منو یادشه...؟! خیلی وقته که دیگه به ندرت با آدم های زن
316
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:54
اینجوری با من تا نکن... دیشب بازم خوابت رو دیدم... ناراحت بودی دوباره از دستم... داد زدی سرم... اسممو صدا کردی و گفتی ولم کن، گفتی دست از سرم بردار...!!! آخرشم فریاد کشیدی برو، فقط برو...! کاش حداقل میگفتی کجا برم... کجا برم که نباشه یاد تو و تصویر تو اونجا... چرا تو خواب هم دست از سرم برنمیداری... ...
317
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:54
یکی از دوستات میگفت پست های نصف شب داستان خودشونو دارن...! دارم فکر میکنم هستی هنوز همونجایی از قلبم که هیچکسی نیست؟! دارم فکر میکنم چقدر تنهایی نگه داشتنت سخت شده...! نه به خاطر اینکه دیگه دوست داشتن
318
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:54
هنوز 24 ساعت از پست قبلیم نگذشته... که برگشتم اینجا و خیلی حرف دارم... اما میدونم خیلیاشو نمیتونم بگم...! دیشب بعد نوشتن اون پست، نمیدونم چرا اما یهو به سرم زد صفحه ات رو مرور کنم...! تا ساعت 4 صبح ور
319
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:54
نطفهی سیصد و نوزدهمین پستِ اینجا، تو خیابون کلاهدوز بسته شد امشب. که قبلا هم ازش گذر کرده بودیم و گشته بودم دنبال اسم کوچهی اون لوکیشن، اما پیداش نکرده بودم. امشب با وجودی که ساکت بودم و تو افکار و
320
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:54
شاملو میگه: کیستی که من... این گونه به جد... در دیار رویا های خویش... با تو درنگ میکنم...؟! من میگم: کیستی که من... پس از هر بار جنگیدن با هیبت احساسم به تو... و زمین خوردن... دوباره برمی خیزم... و عا
321
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:54
خیلی سخت بود این اعتراف، که دیگه هیچی آرومم نمیکنه! مگر اینکه شبا یه غزلی از حافظ بشه مرهم قلبم... مث این که الان گفت: صبر است مرا چاره ی هجران تو لیکن چون صبر توان کرد که مقدور نماندست...؟ :)
323
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:54
الان فهمیدم تنها چیزی که از روی گلس گوشی پاک نمیشه، اشکه! انقدر کثیف شد صفحه اش و درگیر تمیز کردنش شدم که خود به خود گریه ام بند اومد! تو این روزایی که حدس میزدم میلاد در حال بازگشته و هییییچ خبری ازت