225 - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 2:44
ماه رو دیدی امشب؟ همچین گرد و خوشگل داره تو آسمون دلبری میکنه... نگام میکنه و لبخند میزنه و میگه یادمه اون شب رو! یادمه اون چهارم شهریوری رو که چهارشن
226 - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 2:44
سخن درباره ی 4 شهریور کم نیست و کم نمیاد! امروز تولد رفیقت هم هست... رفیقی که دلیل یکی از شوق و ذوق های من بود موقع اومدن به اون جشنواره...! فکرشم نمی
227 - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 2:44
این روزا خیلی به همه چیز فکر میکنم... به خودم، به اشتباهاتم، به انتخابام، به آدم های دورو برم... هر فکرمم یا با تو شروع میشه یا به تو ختم میشه! اینکه
228 - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 2:44
یادته پارسال... همین موقع ها... درباره ی موی سفید و اینجور چیزا حرف که نه... غر زدم؟!! نه خب... یادت نیست... چون نمیخونی...!! میدونستی... تو این یه سا
230 - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 2:44
تولدِ رضاست... کلا دارم فکر میکنم که دوستای نزدیک تو همشون شهریوری ان چرا... یعنی چهار نفر تا اینجا! رضا رو اولین بار تو حیاط پالیز واسه اون نمایشنامه
231 - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 2:44
ما را به سخت جانیِ خود این گمان نبود... میدونم بود و نبودم، دور و نزدیک بودنم، برای تو فرقی نداره! اما فقط میخوام بگم که چند روزی نیستم، دورم، با دریا و با درختا حرف دارم، باید دریا رو ببینم تا دوباره آرامشی که از پیرهنت هیچوقت سهم من نشد یادم بیاد، باید سبزیا و آبیا رو ببینم وسط این همه خاکستری... ...
232 - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 2:44
ساعت تازه از چهار صبح گذشته... الان از خواب بیدار شدم و هنوز صدای دریا میاد... صدای جیرجیرک ها هم بلند تر شده... آرامشش برای یه دل سیر فکر کردن به تو
233 - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 2:44
سفر کردن خیلی خوبه... فهمیدم رویای تو زیر پوست یا گوشتم نیست، تو استخونمه، وگرنه کی لا به لای ابر ها هم فقط به تو فکر میکنه؟؟ و هم فهمیدم با کسایی که
234 - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 2:44
پیوسته آرزو کنمت بلکه آرزو از شرم ناتوانی خود جان به سر شود... :) چقدر خوبه که یکی چند وقت یه بار حرف دل رو بزنه... چقدر این آلبوم پر از واژه هاییه که...! گوش کن: منم دو دست که میخواهم بغل بگیرمت ای جنگل...!!! تفقدی... نظری... چیزی... به این دو ساقه ی کمرو کن... :) که در آستانهی دریا دمر شده...!