401 - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 13:18
این روزا به این فکر میکنم که چهارصد تا پست توی این وبلاگ نوشتم و هنوز یک درصد از چیزی که توی سرم گذشته و میگذره رو نگفتم... هنوزم دربارهی تو و برای تو کلی کلمه دارم که لحظهای ذهنم رو رها نمیکنن
402 - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 13:18
این آهنگ رو گذاشتم روی وبلاگ...فقط برای کابوس از دست دادنت که تو بیداری هم ولم نمیکنه...!این آهنگ رو گذاشتم...فقط برای آغوش آرومی که هیچوقت سهم من نبود، اما همین جوریشم میدونم چه اقیانوس بزرگیه...ای
390 - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:10
من از تکرارِ این انکار خستم... انکارِ نبودنت... نیومدنت...تا کی نقاب بزنم که همه چی خوبه وقتی بلاتکلیف ترینم...؟!هرشب خواب های بی نهایت در هم بر همی میبینم و محاله توشون سرک نکشی... اما یادم نمیمونی
391 - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:10
این نشد یکی دیگه...چقدر راحت ادا کرد این جمله رو مامانم...! وقتی داشتیم درباره دوستدختر قبلیت حرف میزدیم...آره خب...یکی دیگه... :)فقط کاش فکر دلمو میکرد...فقط کاش اشکهام بند بیاد...
392 - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:10
- نشستهام به در نگاه میکنم...چه شبایی که برای آزادیِ نداشته و قفس های خودساخته و دیگرانساخته اشک ریختم... هی گفتم درست میشه، صبر کن... احترام بذار... منفی نباف...! درست نشد... نه با صبر، نه با احت
393 - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:10
امروز که چشمم افتاد به رودخونه، به این فکر کردم که چرا حتی اگه قرار باشه برگردم شهر خودم، بازم هر جاش برم یاد تو هست... بازم هر سری چشمم به ساختمونی بیفته که اولین بار دیدمت محاله یادت نیفتم...!کاش حداقل فقط تو همون تهران دیده بودمت که اینجا دیگه اگه خواستم بند شم و فراموش کنم، بتونم...آخه تو چرا از...
394 - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:10
ولی خیلی بی رحمی...حداقل اینو در رابطه با من همیشه هستی..و نمیدونم چرا!
395 - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:10
نمیدونم چند دقیقه ست که زل زدم به صفحه و میترسم شروع کنم به حرف زدن... میترسم از هر کلمه ای که از 7 صبح تا همین الان روی مغزم رژه رفته و الان بیان هر کدومش واسم سخته...! نمیخواستم این پست رو بنویسم چو
396 - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:10
پیش خودم میگم ادرس این وبلاگ رو بهت بدم و خلاص...!اما باز خودم به خودم میگم الان وقتش نیست...و انگار هیچوقت، وقتش نیست...
397 - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:10
دیروز... با رفیق رفتیم فیلم جدیدت رو دیدیم... ماشین رو گذاشت تو خیابون بغلی باغ فردوس و پیاده برگشتیم... یه کوچه رو دیدیم که یه ساختمون سرش بود... و تابلوش نشون می داد دبیرخانه ی همون جشنواره ی لعنتیه
398 - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:10
اینایی که اعتقاد دارن سین نکردن و ندیدن مطالبی که میذارن، از سمت تو، از روی عمد نیست؛ در اشتباهن. حداقل من امروز که داشتم دوباره صفحهام رو پرایوت میکردم دربارهی خودم به این نتیجه رسیدم... که دیدی،
399 - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:10
اومدم سیصد و نود و نهمین رو بنویسم که شاید کمی دلم آروم بشه... امروز دو تا امتحان سخت داشتم... بینشون سه چهار ساعت فاصله بود و با اون دوستم که فیلمسازه توی سلف نشسته بودیم... حرف اجرای شما شد... گفت
346 - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:10
سه شنبه روز مادر بود.. اینستاگرام و کانال ها همه پر شدن از ویدیوی اولین کار تو.. و یه کلیپ اومد از وصیت نامهی عمو رسول عزیزت... که چقدر دلم براش تنگ شده...! امشب مهمون داره... یه نویسنده... که کسی انتظار رفتنشو نداشت...میخواستم بهت تسلیت بگم... ولی نگفتم... حالا یا زبونم نچرخید یا ترسیدم... چون میدو...
347 - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:10
به جایی رسیدم... که گیج شدم! خیلی خیلی گیج. نقطه ای که شک کردم به همه چیز. به خودم. به تو. به اینکه بازم باید بمونم یا دیگه واقعا باید از رو برم و هر روز و هر لحظه بهت فکر نکنم... به اینکه هفت سال از
348 - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:10
پونزده اسفندِ ۱۲ سال پیش، عموی عزیزت، بعد از اینکه آخرین رسالتش یعنی ساختِ اون فیلم موندگار و معرفی تو رو انجام داد، از بینمون رفت. دیروز رفتم رفیق رو ببینم؛ از دانشگاهش با هم رفتیم بهشت زهرا. بعد از
349 - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:10
امروز فاینال زبان بود... باید غیبتم سر اون یکی امتحانو جبران میکردم... خیلیییی تلاش کردم که خوب بدم امتحانشو... بعد از امتحان، طرفای ساعت شیش و نیم بود که یه تاکسی گرفتم برم خیابون بهار صابون های دست
350 - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:10
جانِ من و جانِ توگویی که یکی بوده ستسوگند به این یک جانکز غیرِ تو بیزارم...!این بیت به همون اندازهای که به دلم نشسته، داره اذیتم میکنه...! کاش میفهمیدی چقدر عذابه این کِش اومدنا... بین خیال و واقعیت... عین نبودنت که نبودن نیست... از بس هر لحظه هستی... ولی نیستی...!
351 - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:10
این پست رو دارم از روی شیشمین تخت یه کوپه ی شیش نفره ی قطار مشهد-تهران مینویسم... رو تخت رو به روییم یه خانوم حامله نشسته که به سختی تونست بیاد بالا و ماه های آخرشه... دارم ریل رو نگاه میکنم و به این
352 - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:10
فروردین امسال... شبی که میلاد میخواست بیاد پالیز، چهار صبح اینطورا رسیدم تهران... سکوت شهر رو یادمه... یه حال عجیبی داشتم... حالا یا از شوق دیدن دوباره ات بود یا از ترس تاب نیوردن...!امشب هم... یعنی
353 - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:10
بعد از ۴ روز دایرکت چک میکنی؟ شلوغ بود که دایرکتت! نمی دیدی که! چی شد الان یهو؟ بعد حرف نزدنت چیه؟! نمیفهممت...! آخ که اگه بدونی اون منم به خدا پیجه رو میبندم... بسه هر چقدر کم فرض کردی منو...ساعت ۴ صبحه. بیداریمو که کامل ازم گرفتی اقلا تو رو قرآن بذار راحت بخوابم... شروع نکن دوباره... که البته از د...